تبليغاتX
وعده دیدار

نگو گذشته از ما نگو ازم گذشتی

نگو دلت گرفته از این که بام نشستی

تقدیرم اینه که پیش من نمونی

نگو باز می تونی  تو بی من بمونی

تقدیرم اینه که بمونم تو قفس

همیشه بمونی یه تنها یه بی کس

بنویس واسه من دلت از چی شکست

واسه چی تو چشات رنگ غصه نشست بنویس واسه من دلت از چی برید

بگو کی رو چشات نقش گریه کشید

بنویس بنویسش واسه من بنویس

که دلت تنگ شده طاقت گریه نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 1:46  توسط حسین(وحید) | 
 

 

 

چته دیوونه مگه تو مگه تازه درد بریدی

یورگونوم گوزلمکدن حیالین آغلارریم گوزلریمده یاشلار سیلیر

دست من رو گونه هات کف دستام قد دریا

بیر سنی اونوتمادیم یو لارینی بیرده فنالر کن اتیینی

مگه دنیا قد چند تا مثل تو ابرا شناخته

این همه دردهای بارون واسه ابر که عمری باخته

که تصویر من وتو یه نفر می خواد بمیره

تو نبر واسه بریدن حالا دیگه خیلی دیره

آه کشید رفت از آینه

من به جاش اینجا نشستم

آینه رو زدم شکستم

چشمامو آهسته بستم

اون منم مرد تو آینه

میرم انگار توی زندون

دایانامام الهی دایانامام بونا

اونوتامام بیر آیین دوکونامام سانا

هر جورونو اولونا کاندیرمادیم زامانا

دی یمم دیلیم واریمیی دی یمم الوداع

دانلود آهنگ تصویر من و تو

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 2:22  توسط حسین(وحید) | 

 

دختر به پسر گفت : هميشه پيشم مي موني ، پسر گفت : آره ، دختر گفت حتي اگر بدوني که

چشمم کوره ، پسر بازم گفت آره . بعد پسر به دختر گفت : اگر روزي چشمانت خوب بشه و

بتوني ببيني تو پيش من مي موني ، دختر گفت بدون ترديد مطمئن باش ، به دختر خبر دادن که

دو تا چشم براي پيوند زدن آمادست ، پيوند انجام شد دختر توانست ببيند . روز قرار با پسر ،

دختر ديد که پسر کور است . پسر گفت حالا پيشم مي موني دختر گفت نه . پسر گفت : خنده

تلخی کرد و گفت مواظب چشمانم باش ..

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:39  توسط حسین(وحید) | 

سخت است می نوش کسی دیگر بود    شمع خاموش کسی دیگر بود

با یاد کسی که دوستش می داری     یک عمر در آغوش کسی دیکر بود

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:26  توسط حسین(وحید) | 

او را كه مي بوسي از دست ات خواهد گريخت

اگر بوسه ات طعم تلخ وابستگي را بدهد

 

او را كه مي نگري هر روز دورتر اش مي بيني

اگر نگاهت بندي در پايش باشد

 

اوكه اكنون اينچنين عاشقانه سخن مي گويد

عاشقت خواهد ماند ، اگر رهايش بگذاري

 

اگر حضورش را مي خواهي ، رهايش كن

آنگاه همه وجودش با تو خواهد بود ، براي هميشه!

 

عشق و معشوق دو پديده جدا از هم اند

عشق را در دل بپروران و معشوق را آزاد بگذار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:41  توسط حسین(وحید) | 

ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش
اين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش
ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم
ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم

ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم
پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم
ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم
دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم

ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم
وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم
ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخنده
تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبنده

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام
ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي
من چجوري تو را خواستم تو چجور ازم گذشتي

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام
ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي
من چجوري تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتي

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:54  توسط حسین(وحید) | 

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه و جاودانه دوستت دارم حتی اگر به

 

چشمان خیسم بخندی، دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد،حتی اگر هیچ احساسی بر من

 

نداشته باشی،چرا باور نداری که به تو نیاز مندم.

 

منی که قلبی ویرانه دارم و دلی سوخته،منی که ساحل دریای دلم طوفانیست

 

امواج غم در دلم زیر و رو می شود نیاز به تو  دارم که قلبم را با محبت عشقت صفا دهی دل

 

سوخته ام را با نگاه نافذت جان دهی و ساحل دلم را آرام تر از همیشه کنی!!!

 

کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم دوستت دارم!!!

 

کاش می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم و هیچ نگذارم تا تو بفهمی

 

چقدر دوستت دارم.

 

کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهایی نمی کردم و از فراق هجران تو درد جان کاهی

 

 دلم را نمی فسرد.تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر طولانی و تاریک و روزهای آن

 

ابری و بارانی ست.

 

اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت این درسها را فرا گرفتم و اکنون از طول

 

 ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم.

 

اما روز اولی که دل به تو بستم همه ی این مصائب و مشکلات را می دیدم. باور کن همان روز

 

 به خودم گفتم

 

                 ای دل عاشق شدی؟

 

                                           غم هایت مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:49  توسط حسین(وحید) | 

سخته واست باور کنی که نمیتونم با تو باشم

میدونی که نمیتونم تا جون دارم با تو باشم

کلافه ام از دست تو نمیدونی چی میکشم

بسه دیگه سر کاریم

بهتره که تنها باشم

فقط دلت با من که نیست

تا حالا بازیچت بودم

حیف روزهایی که من پا به پا دنبالت بودم

بسه دیگه خامت شدم واسه رفیقی مثل تو

میدونی که میخواستمت ولی نخواستی من رو تو

دیوونه چشات بودم عاشق اون نگات بودم

ولی فریب بود اون نگات کاشکی زود میفهمیدم

دوزدکی عاشقم بودی دورغکی با من بودی

نمیخورم فریبت رو

برو برو برو برو

روی هر سینه سری تکیه کنه وقت وداع

سر من وقت وداع تکیه به دیوار میکنه

رویه هر لبی لبی باشه موقع عنچه شدن

لب من خوشی رو باز از رو خودش پاک میکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:36  توسط حسین(وحید) | 
خیلی سخته که بهت بگه دوست داره در صورتی که بفهمی داره دروغ میگه //

خیلی سخته که اون ازت بخواد فراموشش کنی ولی تو نتونی فراموشش کنی

خیلی سخته کسی و دوست  داشته باشی که هیچ حسی به هت نداشته باشه

خیلی سخته بدونی هیچ وقت نمی بینیش اخه اون نمیخواد.و اینکه هیچ وقتی واست نداره

خیلی سخته برای دیدن کسی  لحظه شماری کنی  اخرین باری که دیدیش  حتی ثانیه ااش هم از ذهنت پاک نشده باشه اما اون دیگه نخواد تو رو ببینه.

خیلی سخته که با یکی آشنا بشی وتنها وسیله ارتباطی تو با اون گروه"ترانه ها"باشه ؛و ترانه ها عوضش هیچ مطلبی از تو رو تو گروه خودش نزاره.

 خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشنه.

  خیلی سخته که به کسی پیغامی بدی،واونهم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشی حرفی بزنی،چونکه اون در جوابت میگه که"مگه خودت اینجوری نخواستی."

 خیلی سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری،بشنوی؛ولی خودت رو به نشنیدن بزنی.

 خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری.

 خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش بگی.

خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه.

خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش برسی.

خیلی سخته که آدمی روحتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی واون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:29  توسط حسین(وحید) | 

حرومت اون همه صداقت من

حرومت اون همه محبت من

به هر چی می خواستی تو رسیدی

ولی کن از سر رفاقت من

حرومت اون همه نون و نمک ها

که تو تو سفره ما خورده بودی

به خود اومد دلم یک لحظه دیدم

تموم زندگی مو برده بودی

تو هر جایی که هستی خوش نباشی

دلت مثل دلم ماتم بگیره

بشینی تا بیاد روز عذابت

دلت تنها و بی همدم بمیره

الهی که بیاد اون روز غمگین

ببینی که چه سخته ازرفیقات زخم خوردن

یه عمری گوشه ای تنها نشستن

تموم ثانیه ها رو شمردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:24  توسط حسین(وحید) | 
hhn

يادم نرفته است!
گفتي : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاكاب نكن!
گفتي : پيش از غروب ِ بادبادكها برخواهم گشت!
گفتي: طلسم ِ تنهاي ِ تو را،
با وِردي از اُراد ِ آسمان خواهم شكست!
ولي باز نگشتي
و ابر ِ بي باران اين بغضهاي پياپي با من ماند!
تكرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بي مرزي ِ اين همه انتظار با من ماند!
بي تو،
من ماندم و الهه ي شعري كه مي گويند
شعر تمام شعران را انشاء مي كند!
هر شب مي آيد
چشمان ِ منتظرم را خيس ِ گريه مي كند
و مي رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
بگذار الهه ي شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌ديگر ِ اين دشت برود!
مي مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ بي بي ِ دريا!
ديگر كارم به جوانب ِ جنون رسيده است!
مي ترسم وقتي كه - گوش ِ شيطان كر! -
از اين هجرت ِ بي حدود برگردي،
ديگر نه شعري مانده باشد،
نه شاعري!
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم،
به جاي تو دلواپس شوم،
حتا به جاي تو بترسم!
چون هميشه كنار ِ مني!
كنارمي، اما...
صد داد از اين «اما»!?

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:11  توسط حسین(وحید) | 
gh

عاشقي خسته ام از عشق جدايم نکنيد
جز همان عاشق دل خسته صدايم نکنيد
سالها از آتش دل سوخته ام ساخته ام
باز هم هم سفر خاطره هايم نکنيد
بگذاريد بگريم زپريشاني خويش
تا دم مرگ از اين درد جدايم نکنيد
در سيه چال غم و درد به بندم بکشيد
ولي از دامگه عشق رهايم نکنيد
بخدا عشق گنه نيست اخر
در ميان همه انگشت نمايم نکنيد
بگذاريد بگريم ز پريشاني خويش
که به جان امده ام از
اين بي سرو ساماني خويش


خواب مي ديدم زير آسماني سياه و پست در دشتي پهناور و عريان مي روم، آکنده از سنگهاي سترگ و پرنوک و خار. از ميان اين سنگها راهي مي گذشت.
من نيز بر آن مي رفتم،بي که بدانم به کجا و براي چه.
به ناگاه پيش رويم ، در نوار باريک راه چيزي چون لخته ابري نازک پديدار شد.
چشم باريک کردم ... لخته ابر به دختري نازک اندام و بلند و بالا دگرديس آمد که جامه اي سپيد به تن داشت و چابک گام از پيش مي فت.
نه چهره اش را مي ديدم و نه گيسويش را . بافه اي پر چين سر او را مي پوشانيد .
اما تمامي قلبم در شوقش مي سوخت . خوش سيما ، بلند جاه و خواستني اش مي پنداشتم .
مي خواستم به هرگونه از او پيشي گيرم و در چهره و در چشمانش بنگرم . مي خواستم و بايد که اين چشمها را مي ديدم .
اما هرچه شتاب مي کردم ، دختر تندتر مي رفت و من نمي توانستم فرا پيشش رسم .
آنگاه سنگي پهن و هموار ( سنگ قبر ) ، اريب در برابر او پديد شد و راه بر او بست . دختر در پيش سنگ ايستاد ....
من با لرز شادي و چشمداشت ، هرچند نه خالي از بيم ، به سويش دويدم .
چيزي نگفتم . اما او آهسته سر به سويم چرخانيد ....
با اين حال به چشمانش راه نبردم . آنها را بسته نگاه داشت .
چهره اش مات بود ، مات به سفيدي پيراهنش .بازوهاي عريان او بي جنبشي فرو آويخته بود ، گويي سنگ شده بود .
اين دختر به تنديسي از مرمر مي مانست .
آهسته و بي خمش هيچ عضوي ، با تمامي پيکر و با هريک از خطوط چهره اش سوي خاک گرويد و بر صحفه سنگ آرميد . من نيز همان دم پهلو در کنارش نهادم ، به پشت ، و درست همانند تنديسي بر سنگ گور ، که دستها را بر سينه چليپا کرده باشد و حس کردم اندام من نيز چون سنگ سخت مي شود و مي بندد .
دمي چند گذشت ... دختر يکباره برخاست و به شتاب دور شد .
خواستم از پي اش بدوم . اما يارا نداشتم که از جاي بجنبم ، يا دستان بر سينه چليپا کرده ام را بگشايم ، تنها با شوقي وصف ناپذير تماشايش مي کردم .
و او يکباره برگشت و نگاه من در چهره اي سرزنده و گويا ، به دو چشم روشن و تابناک ره برد . دختر ديده بر من فرو خوابانيد و خنده اي بي طنين بر لبهايش دويد .
و من هنوز توان جنبشي نداشتم .
دختر از نو خنده اي سر داد. به چابکي دور شد و سر را که ناگاه حلقه اي از گلهاي کوچک ، سرخ و تنداب به دور آن زبانه گرفت ، به شادماني تکان داد .
من اما بي هيچ جنبشي بر سنگ گور خود آرميده بودم ....

 تو اي يگان? من   تو اي هميشه بهار
                             سکوت را بشکن لب به گفت گو بگشا
چرا زبان نگاه را نمي فهمي
                             مگر نگاه پر از اشک من سخنگو نيست
مگر به جان تو از عاشقي هياهو نيست
                             چه روزها که نديدم تو را و در دل من
غم جدايي و انديشه وصال تو بود
                              به شام خلوت من در فضاي تنهايي
چه ماهها که نبودي تو و خيال تو بود
                              سخن زهجر تو در اسمان گفتم
به جاي اشک از چشمش گل ستاره چکيد
                              زدو ري تو سخن با ستاره گان گفتم
هزار لرزه به جان ستاره ها افتاد
                              صداي سکوت من در خلوت شب
چنان نشست که مرغ شب از صدا افتاد
                               تو اي بهشت خدا براي من
بيا به پاس دل من از اين سفربگذر
                               يا سفر کن که مرا طاقت جدايي نيست
زسر بگيربه يک بوسه اشنايي را
                               که هيچ عطر به از عطر اشنايي نيست
به خواب دوش ديدم ترااي ستاره بخت
                               مرو که تازه کني خواب دوشين را
مرو مرو که نلرزدستاره در دل شب
                               مرو که اشک غم از اسمان نچکد
جدا مشو زمن اي پاي تا سر همه نوشين
                               مرو که از غزل مرغ شب فغان نچکد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:8  توسط حسین(وحید) | 
عشق زیباست

نمی شه حتی گمت کرد از میون دلخوشی ها!

تو نباشی دیگه از ما چی میمونه جز یه تنها!

مگه من رسم زمون م که بخوای تنهام بذاری !

یا تنفر یه خوابم که بخوای تو شب بکاری !

تو پری قصه هایی نمیشی یار پاپتی!

نمیشه رو تو حساب کرد مثه آفتاب زمستون!

میری بی خبر نگفته میشی باز دوباره مهمون!

تو که نیستی به دلم حتی غمم نمیمونه!

باشه هر چی تو می خوای هر جوری که تو راحتی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:5  توسط حسین(وحید) | 

دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت

وشعرهای قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند.

دلم برای کسی تنگ است کسی که خالی وجودم را ازخود پر می کرد

وپری دلم را با وجود خود خالی...دلم برای کسی تنگ است... کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد...

رفت...

..... و پایان داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:4  توسط حسین(وحید) | 

آن روزها...

پاسی از شب می گذرد اما خواب به چشمانم نمی آید شاید به گذشته می اندیشم

به آن روزها به زمانی که کودکی بودام پاک و بی آلایش بدون گناه

به زمانی که هیچ نمی دانستم چه سرنوشتی در انتظار من

است.آن روزها شاد بودم و به هیچ چیزی نمی اندیشیدم.

آن روزها هیچ غمی نداشتم ای کاش هنوز در همان دوران بودم.

ای کاش می توانستم گذشته ام را بازیابم.آن گاه در آغوشش می کشیدم

و از صمیم قلب می فشردمش.ولی افسوس که دیگر باز نمی گردد.

زمانی که در بهار شکوفه ها به روی من لبخند می زدند...

آن زمان که باران گناه را از سر و روی انسانها می شست...

آن زمان که محبت در قلبها جایی داشت...

افسوس که بر نمی گردد........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:2  توسط حسین(وحید) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام تنها جمله ایی که مینویسم اینه:همه حرفا واسه خودمو و دلم وسکوت....و تنها خودشه که میدونه واسه اون مینویسم دلم یعنی تمام اون چیزایی که براشون ارزش قایلم یعنی تو.
دورغكي عاشق نشو كه عاشقي راستي ميخواد قول و قراراي قديم نگو كه يادت نمي ياد...

---- ----
نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
ایران علمی
مگه عهدنبستی بی وفا(مهدی)
بی تو هرگز(محمد)
آشناترين غريبه
خدای من
برگ زرد
"لحظه های تلخ و شیرین"
اهل دل
عشق پاک
×فقط خودم و فقط خودت×
power hacker
کد شهرستانها
بیا تو دیونه
دانلود فیلم های تلویزیون
مرجان آسمانی
 

 Hossein

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

kid-lover

 
----- ----- ---------
 
.............................................................................................................